از روى کینه نیست
اگر خنجر به سینه ات مى زنند
این مردمان ،
تنها به شرط چاقو ،
دل مى برند !
هر شب
هوا که تاریک می شود به آسمان زل می زنم
و سیگار به دست
در شهر خاطراتمان قدم می زنم
نمی دانم
خاطرات دلم را می سوزاند
یا این پک های عمیق...
نگرانی مشکلات فردا را دور نمی کند بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند...
شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟ او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت
دیر آمدی...
تمام شده ام دیگر...
بس که بلعیده ام اندوه نبودنت را...
اما!!!!!!
می بخـــــــــشمـــــــــت!
با آنکه هزار شب بی خوابی طلب دارم از تــو
تمام فعل هاے ماضے ام را ببر..
چہ در گذر باشے
چہ نباشے
براے من استمــــــــــــــــــــــــــــــــــــرارے
خواهے بود..
من هر لحظه تو را صرف مے کنم
از روزی که تو رفتی…سیگاری شده است این روزها کودک درونم،نه دستم به او می رسد،نه حرف گوش می دهد..درد را پُک پُک می کشد..و سیگار را تند تند...!!
قوانین خلقت را به هم زده ای
این روزها که می گذرد ، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
منتظران بدانند





اگر قرار است با آمدن آفتاب بیدار شویم





نمازمان قضاست
این شعر را همین حالا بخوان
وگرنه بعدها باورت نمی شود
هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم
همین حالا بخوان
این شعر را که ساختار محکمی ندارد
و مثل شانه های تو هربار گریه می کنم می لرزد
هربار گریه می کنم
و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نیست
که عاشقت شدم ...
امشب لب رودخانه نشستم و گریه کردم .
مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه می دهی؟
میشود وقتی مینویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز !
از دلتنگیت میمیرم
وقتی نیستی
میخواهم بدانم چی پوشیدهای
و هزار چیز دیگر
تو بگو
چطور به خودم و خدا
کلافه بپیچم
تا بیایی؟
خندههای تو
کودکیام را به من میبخشد
و آغوش تو
آرامشی بهشتی
و دستهای تو
اعتمادی که به انسان دارم
...
چقدر از نداشتنت میترسم
تمام زن ها شاعر می شدند
اگر مردها گریستن بلد بودند
. . . و
میتوانستند
با رقص ِ چشم هایشان
طوفان به راه بیاندازند
هیچ مردی شاعر نمی شد
اگر زنی ...
هیچ مردی شاعر نمی شد
اگر زنی در کار نبود ...
وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،
دست هایی که به هم پیوسته است !
به یقین ، هر که به هر جای ، در آید از پای
دست هایش بسته است
رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند ولی نبودند
همراه کسانی بودم که همراهم نبودند
وسیله کسانی بودم که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم
دلم را کسانی شکستند که هرگز قصد شکستن دل آنها را نداشتم
و تو چه دانی که عشق چیست
عشق سکوتی است در برابر همه اینها !!!
آدم که تنها باشد
عاشق عکس هم میشود...
انگار که تنهایی
فقط دنبال جمع کردن حسرت است...
مـن و تـو از همان روز اول،
محکوم به از دست دادن بودیم!
تـو، همان یک ذره احسـاسـت را…
و مـن…
تمـام زنـدگـی ام را!......
محکم تر از آنم که برای تنها نبودنم انچه را که اسمش را غرور گذاشته ام برایت
به زمین بکوبم...
احساس من قیمتی داشت که تو برای پرداخت ان فقیر بودی...!!!
.
مرا دوست داشته باش،
امــــــا؛
تجربه ام نکن . . .
... ...
برای آموختن، ابزار مناسبی نیســـــتم...
سه نقطه های تو گاهی هزار واژه ومن
هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب
همیشه معنی صد اضطراب ... من، بی تو
همیشه دیدن بی پرده ی شما در خواب
چه عاشقانه ی پوچی! تو خوب می دانی
میان این همه رویا ، فقط تویی کمیاب
و من چه خسته تو را چون سراب می جویم
چه فصل خالی و تلخی ست سهم من زین خواب
ستاره میشوم و به اقیانوس چشمهایت پیوند میخورم
سرخی گونههایت ساحلی آشناست
بوسه میزنم به این بندرگاه مخملی
از این پهلو به آن پهلو میغلتم
صدایم میکنی
در سیاهی وجودم غرق میشوم
که ته تاریکی
فریادهایم شنیدنی است.
دست های کوچکش
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : آقا... آقا " دعا " می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج آقا " دعا " می کند
من می گریستم به اینکه حتی او هم
محبت مرا از سادگی ام می پندارد...
دلتنگم،
مثل مادر بی سوادی
که دلش هوای بچه اش را کرده
ولی بلد نیست شماره اش را بگیره.

دیروز زیادی شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
از خواب بیدار شود ...!
زنده یاد حسین پناهی
من بازنشسته شدم
و نمیدانم چرا عشق بو ندارد...
اصلا ندارد!
و به این نتیجه میرسم
که بوئی که مرا به فصلی از عمر
/به جوانی/
به شیدائی و شوریدگی میداشت
بوی همان فصل / بوی جوانی بود....
و حالا در به در سر اندر پی همان بو
همان که تا به انسوی حصاران دیارم کشاند هستم
اما دریغ و درد که از ان نغمه ها خبری نیست.....
گوشم به حسرت سمع ترانه های عشق
در به روی هر صدائی بست.....
و من نشسته ام و مشق حسرتهای خود را رج میزنم....
من بازنشسته ام
ایا کسی باور میکند
گیرم که باخته ام ! اما کسی جرات ندارد به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیاندازد،
شوخی نیست من شاه شطرنجم،
تخریب میکنم آنچه را که نمیتوانم باب میلم بسازم
آرزو طلب نمیکنم ، آرزو می سازم ...
لزومی ندارد من همانی باشم که تو فکر می کنی...
من همانی ام که تو حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی ،
لبخند می زنم و او فکر می کند بازی را برده ،هرگز نمی فهمد با هر کسی رقابت نمی کنم ،
زانو نمی زنم حتی اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد ، زانو نمی زنم حتی اگر تمام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند ، من زانو نمی زنم ...
درگیــــــــــــــــر من نشو ، همـــین...
کرم زشت و تنها بود ، پیله بست ، پروانه شد !
زیبا شد و رفت !
آری حکایت توست با من اوج گرفتی ، شدی مال دیگری
کسی را که دوست می داری، همه حقی برتو دارد از جمله اینکه ، دوستت نداشته باشد.
چـگـونـه ایـنـجـا را تـرک کـنـم و
بـه دنـبـال سـرنـوشـت بـگـردم؟!
وقـتـی در گـوشـه گـوشـه ایـن شـهـر
بـا تـو خـاطـره دارم؟!!
زمستان است
و من شنیده ام که روزها کوتاه تر می شود
ولــــی
نمیدانم چرا دارند این روزها
هی بلند تر میشوند ؛ بی تو !!!
لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام ....
برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …
آنقدر تمـــــــــیز میخندم که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی
من
کاناپهای پوسیده
در باران ...
تو
سربازی دورافتاده
با گلولهای در پهلو ...
چقدر دیر
همدیگر را پیدا کردیم .
کمیته امداد . . . از یه بچه میپرسه تو خونتون چی کم دارین ؟
میگه هیچی ! گفتن چرا ؟
گفت دیروز خواهرم از پسر همسایمون حامله شد،مادرم گفت :
فقط همینو کم داشتیم !
کارگر خسته ای سکه ای از جیب کت کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ، ناگهان
جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد ،... صدقه عمر را زیاد می کند .
عشق ، یعنی خدا و مرگ به معنای آن است که یک قطره از این عشق ، به سرچشمه اش باز گردد.
عشق نه بزرگ است و نه کوچک ؛ عشق فقط عشق است .
خداوند در شب بیداریها با توست و اشکهایت را با عشق خود پاک می کند .
سه چیز می ماند : ایمان ، امید و عشق ؛ اما برترین آنها ، عشق است .
اگر عشق بورزید ، در ماورای شریعتید حتی اگر بر این آگاه نباشید .
عشق مستلزم آن است که از تمامی قوانین خداوند پیروی کنیم .
ایمان فقط راهی است که ما را به عشق اعظم می رساند .َ
جایی که عشق باشد ؛ انسان هست و خدا هست .
عشق راز زندگی است .
کسی که عشق ورزیدن را می شناسد ، راستی را به اندازه هم نوعش دوست می دارد .
عشق می ورزیم ؛ چرا که نخست او به ما عشق ورزید .
حضور در زندگی جاودانه یعنی شناختن عشق .
عشق اینجاست ، در اکنون ما حاضر است ؛ در همین لحظه .
زندگی فقط فرصتی برای آموختن عشق است .
عشق نه دادنی است و نه گرفتنی ؛ عشق شریک شدنی است .
پائولو کوئیلو
تنهایــــی را ترجیـــح میدهـــم ؛ به تن هایـــی که روحشــان با دیگـــریست
!!!!!!!!!
پر می کشــی و وای بـه حـال پـرنده ای کز پشــت میـله هــای قفـس عـاشقــت شـده
اســت...
اســارت اثــر بَخـــشی ست
دام چَشــمانـت
آزادی را
می بوسَــم وُ
میــگذارم کنـــار ...
میخـــواهم آن سیــــبِ قرمزِ بالـــای درخــــــت باشـــــَم
در دورتـــــرین نُـــقطه
... دقت کن!!!
رسیدن بـــــه مَــــن آسان نیـــــست
اگر هِـــمـَتـَش را نـَـــداری
آسیــــبی به درخت نــــزن
بـــــه همان سیــــب های کِرم خورده ی روی زمــــــین قانـــــــــــــع بــاش
غمگین نپاش بر تنِ دفتر دوات را
گاهی بیا گریز بزن خاطرات را
اصلا بگو؟ کدام دلِ قدر ناشناس
رنجانده است دخترِ خوبِ دهات را
این چشم های نافذ باران گرفته ات
یادم می آورد شبِ خیس قنات را
آن کوچه های خاکی تا پاسِ شب رها
آن شب نشینِ ساده و بی سور و سات را
آن سفره ی همیشگی کاسه های ماست
خیساندنِ مداوم نانِ بیات را
آن دختری که با دو سه تا سکه ی سیاه
می ریخت توی جیبِ لباسش نشاط را ...
شاعر : خانم سپیده مختاری آبکنار

بزرگترین هدیه ایی که میتوان به کسی داد ؛
زمان است !
هنگامیکه برای یک نفر وقت میگذاری ،
قسمتی از زندگیت را به او میدهی
که دیگر باز پس نمیگیری
. * ./۰۰\. *.
. * (‘_’) * .
* . ( : ) . *
. *( : )* .
ببین چه آدم برفی نازی درست کردم !
با این که خیلی دوستش دارم ، مال تو

گاهی به بعضـــــیا باید گفت :
" اگه برام بـــزرگ شده بودی ،
فقط به خاطر خطـــای دیــدم بود " !
گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ
آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد
هــــر راهـــی را کــــه رفـــتــه بـــاشــــم ...
هــــر چـــقــــدر هــــم دورتــــر
کـوتــاه تــریــن اســت بــرای رســیدنِ دوبــاره بــه تــو
کـــافــــی ســــت کـــه یــکــبـــار دیــــگـــر
نــــامـــم را صـــدا بـــزنـــی
بـــر مــــی گـــــردم....
قلب کال مـن
در فصل دست های تــو می رسـد
فصـلی برای تمـــــام رؤیــاها
دستــی برای تمـــام فصل ها...
گاهی در فرا سوی این لحظات از خود میپرسم، با خود چه کردی؟!!!
که همچون باران میباری.. همچون باد گریزانی..
و همچون تاریکی در هراسی
حتی چشمانت را در کلبه ی وجودش نیافتی
تو خود، او بودی و او تو نبود...
چه بد کردیم به خود...
هر چیز زمانی دارد
نفس هم که باشی
دیر برسی
من رفته ام . . .
اینجا اگر سیل هم بیاید هیچ سکوتی شکسته نمی شود
و هیچ بغضی،در فریاد نمی ترکد
اینجا به ظاهر آرام است و هیچ تلاطمی رودخانه را به هم نمی ریزد
و هیچ صدایی گوش را نمی آزارد
پس
بیا و کنارم بنشین بی آنکه نگران دلتنگی هایم باشی
به چه می خندی عزیز !؟
به چه چیز !؟
به شکست دل من... !
یا به پیروزی خویش !؟
به چه می خندی عزیز !؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد !؟
یا به افسونگریِ چشمانت...
که مرا سوخت و خاکستر کرد...!؟
"به چه می خندی تو...؟"
به دل ساده ی من می خندی !؟
که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست !؟
به جفایت که مرا زیر غرورت له کرد !؟
به چه می خندی عزیز !؟
به هم آغوشی من با غم ها
یا به ...!
خنده دار است...بخند !!!
بـگـذار سـخـت باشم و سـرد !!
بـاران کـه بـاریــد... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه!!!
خـورشـیـد کـه تـابـیـد... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!
اشـک کـه آمـد... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!
او کـه رفـت،
نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت...
از دست می روند ..!
همه ی آن چیز ها که .....
سخت سخت ... به دست آمدند
دلت تنگ یک نفر که باشد
تمام تلاشت را هم که بکنی تا خوش بگذرد
و لحظه ای فراموشش کنی فایده ندارد...
تو دلت تنگ است...
دلت برای همان یک نفر تنگ است...
تا نیاید...
تا نباشد...
تو هنوز دلتنگی !!!
آن چیزی که تنــــگ شده،
دل است برای تو،
و جهان است، بــرای من..
برای بارانی ترین لحظه هایی که این روزها بر دلم می گذرد حتی بهانه ای هم ندارم...
بهانه ای که بگویم آنقدر دلم تنگ است که جمله هایم مرتب قفل می کنند...جا می مانند از احساسم ... دلم می رود و تنگی اش را می کوبد
به دیواره های پر التهاب نفس هایم و جیغ می کشد...جیغ می کشد...
حتی یک تلنگر هم برای شکستن این همه آینه ی سرد در اطرافم
کافی ست..
دلم یه جاده میخواد
یه جاده کوتاه
جاده ای که به تو ختم بشه
یعنی آخرش تو پیدا بشی
یعنی آخرش تو باشی
دلم یه جاده میخواد.....
دیــوارهـایــی که میـســـازی،
هـر روز و هـر روز بیـشتـر میشـونــد!
مـِـعمـار بــ ـی*احسـاس ِ مــن؛
آخــر از کجـــا بــرای ایـن همــه دیـوار پنجــره پیـدا کنـم؟
دستم به آرزوهایم نمی رسد
آرزوهایم بسیار دورند...
ولی درخت سبز صبرم می گوید:
امیدی هست...خدایی هست...
این بار برای رسیدن به آرزوهایم یک صندلی زیر پایم می گذارم
شاید این بار دستم به آرزوهایم برسد...
درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن،
مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفـــــــــید،
شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...!
و من این شاهکــــارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خرید ام...
تو هر چه میخواهـــــــــی مـــــــرا بخوان....
دیوانـــــه، خود خــــواه،بی احساس.................
نمیــــفروشــــــــم..!
عشق و محبت" ردپای خدا در زندگیست ، امیدوارم زندگیت پر از ردپای خدا باشد
قلب کال مـن
در فصل دست های تــو می رسـد
فصـلی برای تمـــــام رؤیــاها
دستــی برای تمـــام فصل ها...
دنیای آدم برفی دنیای ساده ایست
اگر برف بیاید هست
اگر برف نیاید نیست
مثل دنیای من
اگر تو باشی هستم
اگر نباشی .....
بـه آمـار مـشـکـوکـم …
جـمـعـیـت دنـیـای مـن
دو نـفـر اسـت . . .
پلکهای مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که میبارد
صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون می ریزند . . .
ایـن شــعرهـــا
بـــرونــد بــه جــهنّم
مــن فقــط
دیــوانـه ی آن لحــظه ام…
که قــــلبت…
زیــــر ســـرم
دسـت و پـــا بزند
عادت ...!
چه طعم ِ تلخی دارد
وقتی آن را با عشق اشتباه بگیری
من و تو "مــــــــــا " شده ایم نمی دانستم که "ما "یمان آوازی می شود برای
گاوی که در طویله ی دلت مخفی کرده بودی
دیگه به آینه ها هم اعتماد ندارم؛ کلاهی که سرم گذاشتی رو نشون نمیدن
معنای خوشبختی این است که دردنیاکسی هست که بی اعتنا به نتیجه،دوستت دارد
تنهایی یعنی سیر ترشی ات را بخور!...بوسه ای در کار نیست!...
گاه نمیدانم چه پیامی را بهانه کنم تا از حال آنکه جانم با اوست آگاه شوم. این با
ر دلتنگی را بهانه کردم، فرداها را چه کنم
چگونه بفرستم "باورم" را برایت تا باور کنی از یاد بردنت کار من نیست
تنهایی همین است ،تکرار نامنظم من بی تو ،بی آنکه بدانی برای
تو نفس می کشم .
رسیده ام به حس برگی که می داند ،باد از هر طرف که بیاید ،سرانجامش افتادن است ...
تلخ ترین حرف : دوستت دارم اما ... ،شیرین ترین حرف : ... اما دوستت دارم
سخت میترسیدم از اینکه من از نژاد شیشه باشم و شکستنی ، او از نژاد جاده
باشد و رفتنی ، آری روزها گذشت ، همان شد ، او رفت ، من شکستم !
دلم تنگ است اما هنوز تو در آن جا می شوی ، چقدر ابعاد بودنت عجیب است
وقت خریدن لباسهای پاییزی دقت کنید ، لباسهایی بخرید با جیب های بزرگ به اندازه ی دو دست ، شاید همین پاییز عاشق شوید !
آمدی بشنوی بمانی
آمدی شنیدی، رفتی!
حالا سالهاست دیگر
کسی از لبهام نشنیدَهست: "دوستت دارم"
آمدی بشنوی بمانی
آمدی شنیدی، رفتی!
حالا سالهاست دیگر
کسی از لبهام نشنیدَهست: "دوستت دارم"
یکم بیشتر هوای اینایی که مارو میخندونن داشته باشیم ، اونا تو تنهایی هاشون
بیشتر غصه می خورن ...
یادم باشد دیگر هرگز خاطره هایم را کند و کاو نکنم!
مثل آتش زیر خاکستر می ماند...
حساب از دستم در رفته...
چندمین بار است که با یاد نگاه آخرت آتش می گیرم...؟
خسته ام... از تـــــو نوشتن...!
کمی از خود می نویسم
این "منم" که،
دوستت دارم...!
می روم...به کجا؟
نمی دانم ....حس بدی ست... بی مقصدی!
کاش نه باران بند می آمد... نه خیابان به انتها می رسید....
چگونه است؟!
صبح که بیدار شدی
کدامین نقاب را بر می داری؟
فصل نقابهاست...
انگار کسی ما را بی نقاب نمی بیند
اگر روی واقعی داشته باشیم
کسی ما را نمی پسندد
به دنبال لحظه ایم که تمام نقابها از چهره ها برداشته شود
ایا آن روز هیچ "خودی" باقی خواهد ماند؟
دلم یک دنیا تنهایی میخواهد
با یه عالمه تو
و تمام گوشه کنارهای اغوشت
یه مرد با چشم هایش عاشق می شود یه زن با گوش هایش ...
برای همینه که زن ها آرایش میکنن و مردها دروغ میگن
مگر چند بار به دنیا آمده ایم
که اینهمه میمیریم؟ !!
وقتی دو عاشق از هم جدا میشن ...
دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن ...
چون به قلب همدیگه زخم زدن ...
نمیتونن دشمن همدیگه باشن ...
چون زمانی عاشق بودن ...
تنها میتونن آشناترین غریبه برای همدیگه باشن ...
تو آنجـــا . . . من اینجــــا . . . همه راستـــــ می گفتند تو کـــجا من
کـــجا !
ﺩﺭ ﻧــﺎﻧــﻮﺍﯾـــﯽ ﻫــﻢ ﺻـــﻒ"ﯾــﮏ ﺩﺍﻧـــﻪ ﺍی"هـــا ﺟــﺪﺍﺳـــــﺖ . . .
ﺍﺯ ﺟــﺬﺍﻡ ﻫــﻢ ﺑــﺪﺗــﺮ ﺍﺳــﺖ "ﺗﻨﻬﺎﯾـــــــــﯽ
حواســــم را هرکـــجا که پــرت می کـــنم باز کـــنار تـــو می افتد ...
خدا را دوست بدار ...
حداقلش این است که یکی را دوست داری که روزی به او می رسی . . .
دیر فهمیدم ..
خیلی دیر ...
" عزیزم " ...
" گلم " ...
"عشقم "....
تکیه کلامش بود!


